| |
|
تبلیغات

|
| |
|
|
| |
|
|
|
|
| |
تجربيات و خاطرات
والدين
Ø²ÙØ±Ø§ رزاز
|
|
|
| | پخش برنامه زهرا خانم | نوشته شده در 1389/5/31 | الان ديگه 2 سال و 4 ماهه شدي بالاخره به آرزوت رسيدي روز پنجشنبه اول ماه رمضان تلويزيون برنامه ات رو پخش كرد وقتي خودت رو ديدي حسابي خوشحال شدي و هاج و واج به تلويزيون نگاه ميكردي و به من و بابايي ميگفتي نگاه كن نگاه كن خوشحال بودي و من بابايي هم داشتيم برنامهات رو نگاه ميكرديم خيلي قشنگ و آرام نشسته بودي و خيلي خوب صحبت كردي شعر خوندي (شعر آقا پليسه) و نقاشيت خيلي قشنگ بود (يه عالم خط كه ميگفتي خونه كشيدم) آفرين دختر خوبم خيلي خوب بود بهت افتخار ميكنم بعد از برنامه هر كس رو ميديدي ميگفتي منو تو تلويزيوني ديدي شعر خوندم. | نظر (2)
|
| | صدا و سيما | نوشته شده در 1389/5/31 | از آنجايي كه خيلي دوست داشتي بري تلويزيون و مثل بچهها توي تلويزيون شعر بخوني 17 مرداد دوست بابايي عمو اميد برات وقت گرفت من هم صبح زود شما رو با خودم اداره بردم و ساعت 9.30 تا 12 هم رفتي تلويزيون اومدم دنبالت خيلي خوشحال بودي و براي خودت پشت سر هم تعريف مي كردي كه چي شد و چي بود و بعد گفتي مامان چرا اومدي دنبالم برو اداره من خودم بعد ميام من هم خندهام گرفته بود چون برنامه تموم شده بود ولي شما نميخواستيد بيايد همون روز حسابي بهت خوش گذشته بود وقتي اومديم خونه توي راه خواب رفتي چون حسابي خسته شده بودي. عزيزم هميشه خوش باشي | نظر (1)
|
| | اسمم فاطمه است | نوشته شده در 1389/5/6 | عزيز دلم هر چي بهت ميگم اسمت زهراست ولي باز دوباره شما ميگيد اسمم فاطمه است اشتباه گذاشتين هر جا ميري و هر كس ميپرسه اسمت چيه سري خيلي جدي، بلند و قشنگ ميگي فاطمه بعد من بايد توضيح بدم و بگم اسمت زهراست ولي اسم فاطمه رو دوست داري هر دو اسم قشنگه هر چي دوست داري فاطمه يا زهرا ولي باز هم دختر قشنگ و خوب خودم هستي زهرا خانوم اسمت خيلي قشنگ مامان اسمت مايه افتخار. | نظر (2)
|
| | اشكال نداره مامان | نوشته شده در 1389/5/6 | الهي قربونت بشم دختر قشنگم امروز صبح كه بغلت كردم ببرمت پايين پيش مامان جون چشمات بسته بود و در حالت خواب يواش يه چيزي گفتي متوجه نشدم گفتم چي عزيزم يهو گفتي مامان اشكال نداره اشكال نداره برو اداره بوسيدمت و پايين خوابوندمت بعد چشمات باز كردي گفتي مامان پيشت خوابيدم بوسيدمت چشمات بستي و خواب رفتي عزيزم تو هم ديگه كاملاً ميدوني صبح شده و بايد مامان بره اداره ميدونم برات سخته ولي داري بزرگ ميشي و حسابي خانم شدي بايد عادت كني. | نظر (1)
|
| | معتكف شدن زهرا خانم | نوشته شده در 1389/4/8 | ديشب بعد از 3 روز من و فرشته كوچولو (زهرا خانوم) به خانه برگشتيم كه طي اين 3 روز كه خيلي بهش خوش گذشته بود كلي هم خاطره به همراه داشت از آنجايي كه زهرا به كساني كه عمامه ميپوشن ميگه امام و آنها رو خيلي دوست داره توي مسجد سئوالات مردم رو جمع ميكرد و به امام ميداد با همه دوست شده بود و براي خودش كلي خوشحال بود خانم مسئول ميگفت يالا خانوم يالا شما ميگفتيد مامان برم توي بلندگو بگم خانم يالا يالا عزيز دلم شما دختر خيلي خوبي بوديد و اصلاً بجز چند ساعت اول كه كنجكاويت گل كرده بود ديگه اذيتم نكردي و همش توي دست مردم بودي و همه دوستش داشتن من هم تونستم استفاده كنم وقتي مراسم تموم شد امام بهت هديه يك اسباب بازي كادو كرده داد عزيزم توي دستمال و چادر سفيد نمازي موقع هديه گرفتن اينقدر خوشگل شده بودي كه همه جيغ كشيدن و تو رو بغل كردن و بالا گرفتن تا همه تو رو ببينند و عكس گرفتن همه ميگفتن رسيدي خونه اولين كاري كه ميكني براش اسفند دود كن آخه شما كوچكترين معتكف توي اون مسجد بوديد و مثل فرشتهها دور مردم ميچرخيديد و همه بهت ميگفتن التماس دعا با دستهاي كوچولوت چقدر قشنگ و صادقانه آمين ميگفتي و صلوات ميفرستادي تا صبح با ما بيدار ميموندي ولي روزها رو كامل ميخوابيدي اينقدر رفتارت خوب بود و قشنگ صحبت ميكردي كه همه ميگفتن ماشاءا... ماشاءا... چه دختر خوب و باادبي. | نظر (4)
|
| | قرآن خواندن | نوشته شده در 1389/3/23 | زهرا خانوم الان دو سال دوماهه است سوره توحيد و كوثر رو ميتونه بخونه خودش هم خيلي دوست داره بسم ا... ميگه آخرش هم صلوات (ا... محمد آل محمد و عجل فرجهم) من هم خيلي خوشحالم و بهش افتخار ميكنم.موفق باشي دختر قشنگم | نظر (1)
|
| | اسم من | نوشته شده در 1389/3/23 | عزيزم ديشب هر چي صدات زدم زهرا زهرا زهرا خانوم جوابم ندادي نگات كردم گفتم زهرا مامان صدات ميزنه جواب بده يهو زدي زير خنده و زيرچشمي نگام كردي و گفتي اسم من فاطمه است صدام بزن فاطمه بعد گفتم فاطمه خانوم يهو گفتي بله بله الهي قربونت برم با اين شيطونيات كه آخرش منو ميكشه فاطمه زهرا. عزيزم بهترين اسم دنيا زهرا بهترين الگوي جهان رو برات انتخاب كردم اميدوارم خوشت بياد. | نظر (2)
|
| | موبايل | نوشته شده در 1389/3/22 | عزيزم الهي قربونت برم دختر قشنگ ماماني توي خونه همش اين موبايل صورتي رنگ اسباب بازي توي دست ميگيري و روي گوشت ميزاري و ميگي مامان دين دين دوستم كارت داره مامان صحبت كن و من ازت تعريف ميكنم پيش دوستت و شما براي خودت كيف مي كني و ميخندي ديروز هر چي دنبال شارژ موبايلم گشتم پيداش نكردم بابايي گفت توي تخت زهراست آخه ديشب اون رو برده توي تختش تا موبايل اسباب بازيش رو شارژ بكنه هميشه خندون باشي شادكننده مامان شادي خونه | نظر (1)
|
| | دريا و شنا | نوشته شده در 1389/3/16 | عزيزم ديروز با مامانجون،زن عمو سمانه، مبين، عموسامان و سعيد و داداشي طاها و بابايي همگي كنار دريا رفتيم و براي خودمان كلي كيف كرديم از ساعت 6 تا 9 شب شنا كرديم و شما فكر ميكرديد دريا جاده است همين جور ميرفتيد و از آب نميترسيديد هر چه مي گفتم بركرد ميگفي نميترسم خودم ميرم تا اينكه آب تا گردنت آمد و بعد تو رو بغل كردم و ميگفتي خودم ميرم مامان. | نظر (1)
|
| | عمو شير داره | نوشته شده در 1389/3/16 | عزيزم ديروز عصر داشتي نگاه كارتون گارفيلد ميكردي و شير ميخواستي يه ذره شير بهت دادم گفتي دوباره ميخوام از آنجايي كه شير تمام شده بود و بايد ميرفتم شير ميخريدم يهو توي تلويزيون ماشين شير رد شد گفتي عمو شير داره عمو بهم شير ميدي قربونت برم الهي يهو گفتم مامان قربونت برم الهي اين تلويزيونه نميتونه بهت شير بده. عجيب علاقه زيادي به شير داري و ميگفتي فقط شير ميخوام با همديگه رفتيم سوپرماركت سركوچه و شير خريديم. | نظر (1)
|
| | همراهي با مادر | نوشته شده در 1389/3/11 | براي مأموريت كاري يك هفته بايد تهران ميرفتم شما هم با من همراه شديد و با همديگر به تهران رفتيم شما را پيش دختر دائيم گذاشتم و براي كارهايم ميرفتم اين يك هفته خيلي بهت خوش گذشت با پسر همسايه هم دوست شده بودي و بيشتر اوقاتت رو آنجا ميگذراندي بعداز ظهرها هم براي گردش تو رو ببرون ميبردم يك روز شما رو دنياي بازي بردم و همه اسباب بازيها رو براي خودت سوار شدي و امتحان كردي و هورا ميكشيدي و بلند بلند ميخنديدي روز ديگر هم تو رو جمكران و حرم حضرت معصومه بردم چون شما اونجا رو خيلي دوست داريد راستي شاه عبدالعظيم هم رفتيم تا رسيديم همهاش ميگفتي مامان عبدالعظيم كوش عبدالعظيم كوش خيلي باصفا بود نماز مغرب رو اونجا خونديم از اينكه با من همراه بوديد خيلي خوشحال و راحت بودم و هيچ دغدغه فكري نداشتم خلاصه به زبان خودت سوار هپيما شدي و رفتي توي آسمان و كلي براي خودت توي هپيما كيف كردي. اميدوارم هميشه خوش باشي دختر گلم | نظر (2)
|
| | آمدن مامان جون | نوشته شده در 1389/2/28 | بالاخره بعد از 12 روز دوري از عمو علي و عمه سمانه و مامان جون و داداشي ساعت 1 شب از مشهد آمدن شما هم خيلي خوشحال به پيشواز آنها رفتي و با زبان بچگي خودت كلي با داداش طاها حرف مي زدي و اون هم كه نميتونست صحبت كنه فقط شما رو نگاه ميكرد قربونت برم الهي كه چقدر دلت براي آنها تنگ شد بود و توي بغل مامان جون نشسته بودي و ميگفتي پيشت بخوابم ميخوام پيشت بخوابم وقتي رفتي بالا بخوابيم همهاش ميگفتي مامان جون اومد عمه اومد و .... | نظر (1)
|
| | مأموريت | نوشته شده در 1389/2/28 | روز يكشنبه صبح تهران براي ماموريت اداري رفته بود و شب برميگشتم بنابراين شما رو تنها گذاشتم پيش باباجون قرار بود مامان جون هم بياد پيشت ظهر هم پيش بابايي باشي تا من برگردم از آنجايي كه خيلي دوست داشتي بياي و سوار هواپيما بشي خيلي ناراحت بودم كه نميتونم تو رو با خودم ببرم ولي براي جمعه برات بليط گرفتم كه براي يه هفته براي مأموريت تو رو با خودم ببرم خيلي دلتنگت شده بودم توي فرودگاه هر بچهاي رو ميديدم ياد تو ميافتادم وقتي اومدي فرودگاه دنبالم از خوشحالي فقط ميخنديدي. عزيز دل مادر نازنينم | نظر (1)
|
| | اصلاح كردي باباجون | نوشته شده در 1389/2/28 | همه مي گن زهرا خانوم ماشاءا.. دختر باهوشي عزيزم واقعاً دختر بااستعداد و باهوشي هستي بهت افتخار مي كنم دختر گلم ديروز باباجون رفته بود و اصلاح كرده بود ماها كه متوجه نشده بوديم اما همين كه وارد شد يهو گفتي باباجون اصلاح كردي و همه يدفعه خنديدن. | نظر (1)
|
| | مسجد | نوشته شده در 1389/2/22 | آخرامروز موفق شدي و با عمو رحيم به مسجد رفتي از عصر آماده شدي و رفتي اون رو از خواب بيدار كردي و دنبالش راه افتادي و يهو گفتي عمو رحيم كشتيم كشتيم از بس دنبالش راه افتاده بودي تا آماده بشه خسته شده بودي ولي وقتي ساعت 12 شب از مسجد برگشتي حسابي بهت خوش گذشته بود و خسته شده بودي و ميگفتي حال ندارم و يه پلاستيك بزرگ با خودت خوردني داشتي و كلي تعريف كردي الله كرديم صلوات داديم، بازي كرديم و .... وقتي خواستيم بريم گفتي عمو ممنون ممنون و دوباره بركشتي گفتي برم تشكر كنم بوسش كنم رفتي عمو رو ببوسي ولي دهانت شكلاتي بود و عمو گفت نميخوام ولي شما دهانت رو پاك كردي و اون بوسيدي قربونت برم الهي كه چقدر قدر شناسي. آفرين به دختر گلم بهت افتخار ميكنم. | نظر (2)
|
| | هنرپيشههاي خوب | نوشته شده در 1389/2/13 | دختري ديگه خوب بلدي و خوب فيلم بازي ميكني و هنرپيشههاي هميشه برنده من عاشق فيلم بازيهاي تو هستم همش خودت لوس ميكني و ميخواي همه ازت راضي باشن بابا بوس ميكني مامان بوس ميكني و ميگي دوشت دارم و بوس مي كني چه بوسهاي قشنگي لباي قشنگت غنچه ميكني و خلاصه كلي كارهاي ديگه كه دل همه رو آب ميكني ديروز كه رفتم آمپول بزنم يهو گفتي مامان، بابا من هم دندونام درد مي كنه ميخوام آمپول بزنم بالاخره تو رو با خودم بردم و آمپول زدم بعدش گريه كردي گفتي من هم ميخوام آمپول بزنم دندونام درد خانم گفت گوجولو همه فرارين شما ميخوايد آمپول بزنين و كلي خنديدن فكر كنم ميخواستي با مامان همدردي كني. انشاءا... هميشه سلامت باشي دخترم تا نياز به آمپول نداشته باشي. | نظر (3)
|
| | پرستاري از مادر | نوشته شده در 1389/2/13 | عزيزم ديروز دندون عقلم رو جراحي كرده بودم و اون كشيده بودم و درد داشتم و من يكساعت مثل كرولالها باهات حرف ميزدم و شما هم براي خودت ميخنديدي يعدازظهر كه از خواب بيدار شدي گفتم نگاه مامان مريض دندوناش درد ميكنه يهو گفتي مامان گناه داره مامان آب ميوه بخور بستني بخور آمپول بزن خوب ميشي قربون اون هم لطف محبتت خلاصه كلي مراقبم بودي و همش ميگفتي مامان گناه داره مامان دوشت دارم. زهرا جون من هم خيلي دوست دارم. | نظر (1)
|
| | دو سالگي زهرا خانم | نوشته شده در 1389/1/29 | عزيزم دختر خوشگلم يكي يدونه و عزيز خونه الان دو سال و يك ماهه شدي حسابي براي خودت خانم شدي ديگه گاملاً ياد گرفتي خودت دستشويي ميري و غذا ميخوري خيال من راحت شده توي كارهاي خونه دوست داري كمك كني حرفهاي قشنگ ميزني همه چيزها رو درك ميكني و ميفهمي خيلي خوب صحبت ميكني شعر ميخوني قصه از خودت ميگي سوره قل هو الله احد هم خوب ميتوني بخوني تصميم دارم بعدازظهرها رو برنامه ريزي كنم و يك ساعت بفرستمت كلاس قرآن. خيلي دوست دارم قرآن بخوني راستي خيلي خوب هم بلدي اداي نمازخوندن رو در بياري و همش صلوات و آمين ميفرستي قربون كارهاي قشنگت بشم دختر باهوشم. هميشه ار ته قلبم برات آرزوي سربلندي و پيروزي درتمامي مراحل زندگي ميكنم موفق باشي دوستت دارم. | نظر (2)
|
| | عكاسي | نوشته شده در 1389/1/22 | روز شنبه 21/1/89 من و بابايي و شما رفتيم عكاسي كه از شما عكس تولد دو سالگي بگيريم عزيزم با لباس قرمز و موهاي قشنگت خيلي خوشگل شده بودي ولي اونجا كلي شيطوني كردي و نذاشتي ازت عكس بگيرن و همش ميخواستي عكسات نگاه كني نداشتي خاله عكس بگيره بنابراين قبول كردي كه عمو عكاس ازت عكس بگيره با هزار تا بدبختي عكاس تونست چند تا عكس ازت بگيره مباركت باشه عزيزم. خودت ميگي اي ناق لا (ناقلا) اي شيطون و اداي من رو در مياري. | نظر (2)
|
| | جشن تولد | نوشته شده در 1389/1/22 | روز پنجشنبه 19/1/89 مرخصي گرفتم و برات يك جشن تولد قشنگ گرفتم خيلي خوشحال بودي و همش ميگفتي شمع فوت كنم عزيزم براي تولدت همه آمده بودن و شما با لباس پرنسسي خوشگلت كلي براي خودت رقصيدي كلي هم عروسك و .... كادو گيرت اومد همش ميگفتي باز كنيم باز كنيم و وسط كادوها براي خودت خوشحال ايستاده بودي. عزيزم خاطرات تولدت هيچگاه از خاطرم پاك نخواهد شد.
عزيزم تولدت مبارك  | نظر (1)
|
|
| |
 |
1 از
6صفحه |
 |
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
| |
|
| |
| |
فعال ترين کاربر
|
|
|
|
|
|
| |
| |
|
متولدين امروز در كودكانه
|
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
| |

گزارش خطای کاربران
|
|
|
|
|
|
| |
| |
|
|
|
|
|
|
|